فرامرز اصلانی _ دل مشغولی ها
In The Name Of God
اگه يه روز بري سفر بري زِ پيشم بي خبر اسير روياها ميشم دوباره باز تنها ميشم
به شب ميگم پيشم بمونه به باد ميگم تا صبح بخونه، بخونه از ديار ياري چرا ميري تنهام ميذاري
به دل ميگم خاموش بمونه ميرم كه هركسي بدونه ، ميرم به سوي اون دياري كه توش منُ تنها نذاريـــ
به دل ميگم كاريش نباشه بذاره درد تو دوا شه بره تو تمومه جونم كه باز برات آواز بخونم
اگه بازم دلت ميخواد يار يكديگر باشيم مثال ايوم قديم بشينيمُ سحر پاشيم
بايد دلت رنگي بگيره دوباره آهنگي بگيره، بگيره رنگ اون دياري كه توش منُ تنها نذاريـــ
اگه ميخواي پيشم بموني بيا تا باقيه جووونيم بيا تا پوست به استخون نذار دلم تنها بمونه
اگـــه يـــه روزي نـــومِ تو ،تو گوشِ من صدا كُنه دوباره باز غمت بياد كه منُ مبتلا كنه
كه باز برات آواز بخونم
اگـــه يـــه روزي نـــومِ تو باز تو گوشِ من صدا كُنه دوباره بازغمت بياد كه منُ مبتلا كنه
به دل ميگم كاريش نباشه بذاره دردت جا به جا شه بره تو تمومه جونم كه باز برات آواز بخونم
كه باز برات آواز بخونم
كه باز برات آواز بخونم
كه باز برات آواز بخونم
كه باز برات آواز بخونم
كه باز برات آواز بخونم
...